تبليغاتX
الو ، آخر دنیا ؟

در پاسخ به سوال اءین عمار و سمینارهای و کنگره های آنچنانی که برای پاسخ به اون برگزار شد، نشانی تعدادی از این عمارها رو خدمات مراجع گرامی عرض می کنم.

تصویر اول: نوبت چاپ داشتم توی یه چاپخونه نزدیکیای میدان امام حسین. امروز. ۲۵ بهمن. موقع برگشت یکی از این عمارها رو دیدم. به اندازه ۲۰ سانت ریش انبوه روی صورت یه جوون ۲۰ تا ۲۵ ساله. یه شلنگ دو متری رو تا زده بود و رو هوا می چرخوند و هل من مبارز می طلبید. چشمش خورد به جوونی که احتمالا فتنه گر بود-ما که نداریم ولی این برادرا احتمالا آی سی فتنه یاب دارن- چند دور شلنگ رو چرخوند و به نیت آقا پسر گل قصه مون آورد پایین. خوب شلنگه دیگه. موشک هدایت شونده که نیست. خورد تو صورت یه بانوی بی گناه که رد می شد از اون کنار. فریاد و اشک و خون و عمار ما رفت پی طعمه بعدی.

تصویر دوم: چند تا عمار خفن توی یه تاکسی ون سبز کمین کرده بودن تو یه کوچه فرعی. کسی بهشون بی سیم زد. عمارها ماشینو چاق کردن بیان بیرون که سر کوچه یه موتورسوار از همه جا بی خبر-این یکی رو من هم فهمیدم فتنه گر نیست!!- زیر گرفتن. رفتن. واقعا رفتن. بدون اینکه حتی نگاه کنن که چه کردن. باز هم اشک بود و فریاد و خون و یه آدم که شاید مرد. این هم چند تا عمار دیگه.

۳۲ سال فاصله زیادیه. اونقدر که خدمتگزار ملت بشه . . . بگذریم. زن و بچه داریم دیگه.

می گن مسیحیت هم آیین خوبیه ها. کلیساهای خونگیش هم راه افتاده. مثل قرمه سبزی خونگی. بستنش هم راهیه دیگه.  به نظرم از این مسلمونی شلنگ به دست باید بهتر باشه. اینکه چرا زیاد شدن هم حتما کار استکباره.کار دشمن. دشمن. . . . آه امان از این دشمن.

ببخشید که پراکنده ام. بغضه و هزار تا سوال بی جواب.

 

+ نوشته شده توسط امیر براندو در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 و ساعت 5:43 بعد از ظهر |
در اعتراض به سرکوب دانشجويان در انگليس، جمعی از دانشجويان در مقابل سفارت انگليس تجمع کردند.

اين خبر رو خوندم، چيزی که گفتم ......... بود، خودتون جاشو پر کنيد.

جايزه روی طلايي تقديم می شود به نظام جمهوری اسلامی ايران!

هيپ هيپ هوراااااااااااااا

+ نوشته شده توسط امیر براندو در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 6:49 بعد از ظهر |
یه حرف خوب خوندم تو فیس بوک یادم نیست کی بود، نوشته بود:

شیطان گفت: کجست انسان در این زمانه، نشانم دهید تا سجده اش کنم.

+ نوشته شده توسط امیر براندو در شنبه ششم شهریور 1389 و ساعت 3:53 بعد از ظهر |

بند اول: به لطف دولت فخیمه مهرورز عدالت گستر، با متد مدیریت جهانی اوضاع کار بسی بسیار درامه. تو این مملکت تا ملت کار و بارشون کمی تا قسمتی اوف می شه اول همه هزینه های اضافی که صدالبته در راس اونا تبلیغاته رو حذف می کنن. به قول فرشید منافی فکر کن، کارخونه ات ۱۱ صبح تا ۶ بعد از ظهر برق نداره که چیزی تولید کنه، تبلیغاتم کجا بود.

فارسی جیز!

بند ناف: اگر بخوام به روش دولت محترم عمل کنم، بهترین راه شاید این باشه که همه گرافیستهای این مملکت رو بدم از بیخ سینه دیوار، تیربارون و خلاص. خوب وقتی کسی توان رقابت نداره راهش همینه دیگه. اگه شبکه خبرت رو نگاه نمی کنن، بی بی سی شون رو قطع کن، اگه رساله مرجع تقلیدت رو نمی خرن، کتاب منتظری و صانعی رو ممنوع کن، اگه حزب و گروه و دسته ات محبوبیت ندارن، حزب و گروه و دسته رقیب رو بچپون تو هلفدونی، اگه سایتای خوششگلت رو نمی خونن و می رن سراغ سایتای دیگه، فیلترشون کن. اگه سریالای ماتمکده و مملو از بهشت زهرات رو نمی بینن، فارسی ۱ رو قطع کن. از رقابت سالم و داشتن حرفی واسه گفتن هم کم خرج تره هم بی دردسرتر. روش مناسبیه نه؟

بند نسوان: همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم، جز این که از ترس چک و نبود کار و آینده ای افتضاح، شبا خواب ندارم.

بندری: تمام.

+ نوشته شده توسط امیر براندو در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت 3:36 بعد از ظهر |

خوابم نمی بره. نشستم دفتر خاطراتم رو مرور کردم. تهران - سال ۱۴۱۹ هجری شمسی

شنبه: دیروز نمازجمعه خیلی خوش گذشت. شعارهای امت همیشه در صحنه کوبنده تر از همیشه بود. از وقتی آمریکای جهانخوار طبق پیش بینی احمدی نژاد پودر شد، و جشن پودر شدنش تو اونسال، این شورانگیزترین-ربطی به اون هنرپیشه هه ۷۰ سال پیش نداره- نمازجمعه ای بود که دیده بودم. مردم تو صفوف متحد علیه لیبی شعار می دادن و حمله ددمشن . . . ددمنشو . . . . ددمشنانه اش به ملت مظلوم و بی دفاع آمریکا رو محکوم می کردن. مرگ بر لیبی و ایادی بین المللی اش.

یکشنبه: کمی امشب هوا سرد شد. خدا رو شکر نفت تموم شد. تو این ۲۰ سالی که نفت تموم شده سطح فرهنگ مردم خیلی بالاتر رفته. یه سری مداد رنگی و کتاب های شریعتی رو داشتم سوزوندم گرم شدیم. واسه امسال زمستون برنامه دارم شهروند امروزای قدیمیم و کیهان فرهنگی هام رو بسوزونم. می گن آتیش خور مقاله های اون گور به گوری سروش خیلی خوبه. نفهمیدم آخرش چی شد این بابا. نظریه جدیدش فکر کنم انبساط از پایین و انقباض از بالا بود.

دوشنبه: احمدی نژاد هنوز هم سراپا شوره. به عصاش تکیه داده بود و از بی بی سی حرف می زد. گوشام خوب نمی شنفه. یه چیزی راجع به بزغاله یا لیبی می گفت. کلا آدم با حرارتیه.

سه شنبه: امروز قراره برج میلاد این نشانه فرهنگ سرمایه سالاری رو بیارن پایین. قرار شده یه سری زنای بدحجاب که از آمریکای جنوبی وارد کردن رو ببرن پای برج تا بیاد پایین. خدا کنه جاهای دیگه زلزله نیاد. بعد از اون زلزله ۳۰ سال پیش این آخرین نشانه قالیباف خدانشناس بود که مونده بود. خدا رو شکر که تو مملکتمون دیگه کلا زن نداریم.

چهارشنبه: امروز بهمون مرخصی دادن. سخت بود بیرون از اینجا. بهش عادت ندارم. من یه روز در ماه مرخصی دارم. اگه رفتارم خوب باشه و هر پنجشنبه اعترافاتم رو راجع به ارتباطاتم با لیبیایی های  کثیف بنویسم و بدم به مسئول بخش. خوبه که ما زندانی سیاسی نداریم. اینکه ۹۰ درصد مردم جایی زندگی کنن که پیش هم هستن که دیگه نمی شه بهش گفت زندان.

پنجشنبه: برامون اخراجی های ۲۹ رو پخش کردن. خود حاج مسعود هم-چقدر پیر شده بلا نگرفته- فیلمش رو تفسیر کرد. چقدر جنگ ما فضای مفرحی داشته. کاش اون روزا بودم و این همه با برادرا می گفتیم و می خندیدیم.

جمعه: کارتم سوخته. باید برم جدیدش رو بگیرم. صندوق صدقاتم صندوق صدقاتای قدیم. این ماه هم بدون پول می مونم. همون کمیته امداد سر برج پول می داد بهمون بهتر بود. نمی دونم چرا دیگه کارتیش کردن.

+ نوشته شده توسط امیر براندو در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 6:5 قبل از ظهر |
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin