همه جای دنیا کاندیداهای انتخابات برنامه ها، اهداف، راهکارها و مقاصدشون رو به مردم اعلام می کنن. این دوره احمقانه ترین تبلیغات انتخاباتیو دیدم. این یکی از اون شاهکارهاست، یک سوء استفاده شیک از نام شهدا. راستی جای مهر روی پیشونی رو فراموش نکنین. جدیدا واسه عکسای انتخاباتی لازمه.

نزدیک محل کارم میدون فلسطین توی صف ایستاده بودم. کمی اونورتر حاجیلو گزارشگر تلویزیون داشت بالا و پایین می پرید و الکی شلوغ می کرد. دونه دونه توصف داشت میومد جلو. نگاه گذرایی کرد به من (کمی موهامو سرخپوستی بسته بودم آخه) اشاره کردم که نه، یعنی مصاحبه نمی کنم. ندید. در موردوظیفه ملی، مذهبی و سربلندی ایران و هیکل ورزشکاری و قد بسکتبالیستی چند نفر قبل من پرسید تا رسید به من. پرسید چرا رای می دین، لال شم یه کلمه گفتم از روی ناچاری! به شکلی حرفه ای داد زد هل ندین، هلم داد و رفت سراغ نفر بعد و کمی دیگه مصاحبه گرفت. چشمتون روز بد نبینه:
تو گوه می خوری میای رای می دی، بیشعور، تو برنامه زنده این چه حرفیه می زنی، احمق، کی به تو گفته رای بدی، گمشو برو بیرون.
شنفتم و چیزی نگفتم. گفتم تموم می شه. ده دقیقه داشتم اسامی کاندیداها رو می نوشتم که اومد سراغم. عذرخواهی کرد و گفت ببخشین داد زدم، ولی نباید این کارو می کردی، نمی دونم برای من بد می شه و یه سری حرفای دیگه. ماچش کردم و نوشتم برگه مو اومدم بیام بیرون، گفتن شناسنامه شما رو گرفتن برین پشت لطفا، حاج آقایی (30 سال نداشت به خدا) گفت شما باید بمونی از مرکز بیان باهات صحبت کنن، دیدم ای بابا، رشته سر دراز داره. ایستادم کمی . . . . خلاصه با وساطت رئیس شعبه و اینا رسوندن شناسنامه ام رو ما هم فلنگو بستیم. بعدش بچه ها زنگ زدن متفق القول گفتن خیلی احمقی که تو برنامه زنده همچین چیزی گفتی.
من اصلا نمی دونستم مملکتمون یه جرایی کره شمالیه، فکر می کردم می تونیم حرفمو بزنم، نشد، حرفم اینه، ما ناچاریم، ناچاریم رای بدیم، همه اونایی که نشستن خونه و رای ندادن، تحریمی ها، منتقدها، تنها کاری که کردن این بود که کاری نکردن. رای ندادن یعنی کاری نکردن. داشتن دوتا پیرموذن و گرامی مقدم و اعلمی توی همین مجلس هم غنیمت بود. آدم اگه می خواد حرفی بزنه، چیزی رو عوض کنه یا نظری داره که می خواد برسه به گوش مدیران مملکت، راه دیگه ای نیست باید رای بده.
من از مجلس هفتم راضی نیستم، پس رای دادم.
راستی اینبار اگه کلاهم بیفته نزدیک جایی که دارن مصاحبه کنن، نمی رم بردارم.
من نه قصد زدن مشت محکم به دهان کسی داشتم، نه قصد تایید دستاوردهای هسته ای و نه هیچ چیز دیگه، فقط می خواستم نظرم رو بگم. همین.
تو گوه می خوری میای رای می دی، بیشعور، تو برنامه زنده این چه حرفیه می زنی، احمق، کی به تو گفته رای بدی، گمشو برو بیرون.
شنفتم و چیزی نگفتم. گفتم تموم می شه. ده دقیقه داشتم اسامی کاندیداها رو می نوشتم که اومد سراغم. عذرخواهی کرد و گفت ببخشین داد زدم، ولی نباید این کارو می کردی، نمی دونم برای من بد می شه و یه سری حرفای دیگه. ماچش کردم و نوشتم برگه مو اومدم بیام بیرون، گفتن شناسنامه شما رو گرفتن برین پشت لطفا، حاج آقایی (30 سال نداشت به خدا) گفت شما باید بمونی از مرکز بیان باهات صحبت کنن، دیدم ای بابا، رشته سر دراز داره. ایستادم کمی . . . . خلاصه با وساطت رئیس شعبه و اینا رسوندن شناسنامه ام رو ما هم فلنگو بستیم. بعدش بچه ها زنگ زدن متفق القول گفتن خیلی احمقی که تو برنامه زنده همچین چیزی گفتی.
من اصلا نمی دونستم مملکتمون یه جرایی کره شمالیه، فکر می کردم می تونیم حرفمو بزنم، نشد، حرفم اینه، ما ناچاریم، ناچاریم رای بدیم، همه اونایی که نشستن خونه و رای ندادن، تحریمی ها، منتقدها، تنها کاری که کردن این بود که کاری نکردن. رای ندادن یعنی کاری نکردن. داشتن دوتا پیرموذن و گرامی مقدم و اعلمی توی همین مجلس هم غنیمت بود. آدم اگه می خواد حرفی بزنه، چیزی رو عوض کنه یا نظری داره که می خواد برسه به گوش مدیران مملکت، راه دیگه ای نیست باید رای بده.
من از مجلس هفتم راضی نیستم، پس رای دادم.
راستی اینبار اگه کلاهم بیفته نزدیک جایی که دارن مصاحبه کنن، نمی رم بردارم.
من نه قصد زدن مشت محکم به دهان کسی داشتم، نه قصد تایید دستاوردهای هسته ای و نه هیچ چیز دیگه، فقط می خواستم نظرم رو بگم. همین.
+ نوشته شده توسط امیر براندو در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
11:0 بعد از ظهر |

