تبليغاتX
الو ، آخر دنیا ؟

هر جا هست اینجا نیست. اینجا جای من نیست. جای خیلی هامون نیست. بذاریم اینجا رو برای کسایی که برای هزار تا کار کرده و نکرده شون ازمون طلبکارن. برای مقدس نماهای سابقا بسیجی. برای اونایی که کامنتاشون بوی منبر می ده. برای واعظ ها، برای علاقمندان به شمارشگر بازدید کننده ها، برای دوستای دیده و ندیده که رنگم کردن. برای فریب خورده ها و فریب دهنده ها. برای آدمای طلبکار. برای خریداران سهام که گاهی با دو خط شعری تو وبلاگشون روحشون رو جلا می دن. برای عاشقان دروغین ولایت. برای کندروها و تندروها. برای شمشیربدستان منتظر در گوشه محراب. برای صاحبان چشمهای تر از بوی پیاز و کباب. برای صاحبان تز کار، کار انگلیسه و متوهمین دچار شده به "همه دشمن بینی". برای ذوب شدگان در چیزی که نیست. یزای غیرتمندان فلسطین نواز. برای همه آنهایی که ...

رفتم. خداحافظ خاطرات خوب چندین ساله من. می نویسم. جایی که ناشناس بمانم و مرا با گفته هایم قضاوت کنند.

خداحافظ دوستان.

 

+ نوشته شده توسط امیر براندو در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 4:39 بعد از ظهر |
عکس از: کارل وارنر

این دو ماه که گذشت روزهایی بود. واسه من. واسه تو. واسه همه ایران. مث اسب دنبال اینم که برم. کجا؟ مهم نیست. استرالیا، امارات، مالزی، افغانستان. جایی که اینجا نباشه.

ترس هم هست. اسمت و رسمت رو همه می دونن. دفعه های قبل و تو بگیر بگیرهای سابق نشون دادن که اسمتم می دونن. اگر چه می دونن کبریت بی خطری.

ازدواج هم هست. ترسوتر شدم. ولی می نویسم. جاهای دیگه هم می نویسم. جاهایی که نشناسن منو.

ولی خوب خونه ام اینجاست. چند ساله. چند سال. پس دوباره می نویسم. کار دیگه ای از دستم برنمیاد.

و روز خبرنگار مبارک. هم واسه اونایی که دور از خونواده هاشونن واسه بیان عقیده شون و هم واسه اونایی که میرن ملاقاتشون واسه پخش حرفای اونا از بیست و سی. راستی کدوم اینا خبرنگارن؟

تا بعد

+ نوشته شده توسط امیر براندو در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 7:27 قبل از ظهر |

سال نو مبارک. وقتی وبلاگمو نگاه می کنم می بینم امسال چند تا پست بیشتر نداشتم. یادش به خیر اوقاتی که زندگیم وبلاگم بود. خوب یا بدشو نمی دونم. شاید تقصیر برایان تریسی باشه، تقصیر آرزوهام و یا تقصیر فردایی که برای خودم تصویرکردم.

امسال که گذشت سال عجیبی بود. من و خاتمی هر دومون نامزد کردیم، اون انصراف داد ولی من عروسی کردم. اوباما اومد که می گن ریشه ایرانی داره-به جان خودم توی یه مجله خوندم- حتی می گن الیزابت تایلور و مارتین لوترکینگ هم بچه شهر ری بودن. در کل ما ایرانیا خودمونو خیلی قبول داریم. امسال بی بی سی فارسی و ام بی سی فارسی اومدن. امسال باز هم رئیس جمهور کارای عجیب و غریب کرد. امسال ماهواره فرستادیم بالا. هسته ای شدیم. امسال بازم گفتیم دریغ از پارسال. امسال بچه های اسرائییلی روبمباشون پیام نوشتن برای بچه های غزه. امسال . . . اینم سالی بود.

کارت تبریک بالا رو می بینین. امسال تو برنامه های عید جمله سال نو مبارکش رو دیدم که گذاشته بودن زیرنویس برنامه و سبزه و تخم مرغاشم توی تبلیغ یکی از بانکها بود. این کپی رایت عجب چیز بی مزه اییه.

این سال که گذشتو دوست داشتم. ۴ آذرش خاطره انگیزترین تاریخ زندگیمه. حالا تو خونه ای زندگی می کنم که جزء به جزء اونو با کلی انگیزه ساختیم. خوبه. امیدوارم واسه همه پیش بیاد.

بازم سال نو مبارک. زیاده عرضی نیست. فداتون بشم الهی.

+ نوشته شده توسط امیر براندو در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |
ای نامه که می روی به سویش، از جانب من بزن تو گوشش

تقریبا دو ماه مرگبار رو پشت سر گذاشتم. عروسی که قرار بود هفت هشت ماه دیگه برگزار بشه افتاد ۴۰ روز دیگه و چه گذشت بر من و رستم و دیو سپید. تالار، گل عروس، گل دوماد، خواننده، آیینه، عکاس، ماشین عروس، میوه،شمعدون، تلویزیون، رنگ منزل جدید، فرش، میز، کامپیوتر، کارت دعوت، دمپایی پاره و روحی قراضه و . . .

به هرحال هرچه بود گذشت. و هم اکنون سر خونه زندگیم هستم و این حرفا.

در اینجا جا داره تشکر کنم از پدر و مادر عزیزم که مشوق من بودن، همسر مهربان و فداکارم، مربیای زحمتکشم، خانواده محترم رجبی، ریاست محترم جمهور که با اقدامات قشنگشون، همینطور دوستانی که با یه تلفن، یا با حضورشون مجلس ما رو رونق بخشیدن و دودرمون نکردن، و نیز از آل پاچینوی عزیزم که تبریک قشنگش شب عروسی خیلی شادم کرد. مرسی آل، مرسی همه حضارین! محترم، مرسی خودم و مرسی شاخ غول.

احتمال قریب به یقین به محض بهبودی جای زخمها و بخیه های ناشی از مراسم فوق الذکر مراجعتی شکوهمندانه خواهیم داشت.

تکلمه: حتما شنیدین، رئیس جمهور محترم، مردمی و مهرورز در خواب می بینن که یه گاو لاغر ۷۰ میلیون خر رو می خوره. از یوزارسیف می پرسن. ایشون تعبیر می کنند که دوباره رئیس جمهور می شن. یعنی می شن؟

به قول برو بچز فرانکفورت : ایش ل ب دیش

+ نوشته شده توسط امیر براندو در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 2:19 قبل از ظهر |

برای همه سالی پر از هرچی که دوس دارن آرزو می کنم.
شاد باشید.
+ نوشته شده توسط امیر براندو در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |

تعلیق

خوابیه که چند سالی هست هر از گاهی می بینم. توی اتوبان رسالت دارم با سرعت زیاد حرکت می کنم (مگه می شه با سرعت کم هم حرکت کرد؟!!). لاستیک ماشینم می ترکه و ماشین چند تا معلق می زنه و بوووووووووم!

. . . . و من می میرم.

دیشب باز این خوابو دیدم. نه که عشق سینمام، حتی خوابهام هم با جزییات و پر از نشونه است. این صحنه آهسته پروحشت که ماشین توی هوا چرخ می زنه، خرده های شیشه به اطراف می پاشه و من شوکه ام. این بار تصویرش از همیشه حقیقی تر بود. راستشو بخواین این جوری مردن رو دوست دارم. بهتر از سرطان در اثر مصرف بی رویه سیگاره که در پیش دارم.

پس اگه روزی تو صفحه حوادث چنین خبری خوندین، یا توی در شهر تصویری ازش دیدین یادتون نره که خوابهاتون رو جدی نگیرید!

+ نوشته شده توسط امیر براندو در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |

این تصاویر خونه جدید دوستامه. به نظرم آدم همچین جایی پیر نمی شه.

خونه دوستان ناباب

دیدن این چیزای قشنگ قشنگ بعلاوه سه پیچیات خونواده باعث می شه که آدم هوس تجدید فراش کنه، خفناکا. به نظر شما مزدوجیت من این بار به یک سال خواهد کشید ؟ ادامه این داستان را در قسمت بعد مشاهده فرمایید .

+ نوشته شده توسط امیر براندو در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |

این شماره رو تصمیم گرفتم اختصاص بدم به پاسخ بعضی مطالب رسیده (مامانم اینا!)

داریوش کبیر : برو بابا . تو اگه شرافتت هنوز لک نشده بود وبلاگت رو نمی بستی . این بود ؟ چقدر که حیف . این آخرین بزرگ مرد البته ریش و پشم بریده عالم وبلاگستان یه جوری شده که به سایه اش هم می گه برو عقب نیا که ممکنه . . . در کل حیف ترین اتفاق این ایام بود .

خاله رضوان : این خلاقیت رو که گفتین هستم . دلم براتون تنگ شده . به همسر محترم سلام مخصوص برسونین و بفرمایین که اگر آن مرد اصفهانی بدست آرد دل ما را . . . با کله میایم ها !!!

قهوه چی : ممنون . فکرشو بکن اون همه تزکیه نفس و این حرفا توسط معلمین پرورشی ما را تحویل داده . بسوزم برای نسل آینده !

فروغ : تا بوده می گفتن شبیه مارلون براندو هستی . بعضیا که اصلا زنگ می زنن الو براندو هست . ولی ژوبین هم خوبه . البته شخصا تو این جدیدا براد پیت رو ترجیح می دم . به هر حال دخترای دم بخت بدونن که بنا به گفته فروغ من خیلی ژوبینم و اغلب قربون دست و پای بلورین خودم می رم .

راحیل : وجود دارن . فقط فکر می کنیم اونا باید دم داشته باشن یا رو سرشون شاخ باشه . نه گلم . اونا هم اگه اصیل باشن آدمایی هستن شبیه من و تو . فقط اهل جارجار کردن نیستن . واسه خودشونن و کاش بشه که شناختشون حتی اگه دوست نداشته باشن .

بهرنگ : اگه خواستی باهام دوست شی چند تا فیلم خفن بصورت دی وی دی زیرنویس دار بیار برام . راجع بهش فکر می کنم . دلم برات تنگ شده .

ملکه پادنیت : ما بالفطره متفکرمند بودیم . شما ندیدید . چشماتونو بشورید .در مورد موهای تا پشت کمرمون هم عرض کردن آدم نیازمند به تحول بهتره که سرتاپاش عوض شه . اگه راه داشت اسمم رو هم عوض می کردم .

محمد ابراهیم همت : من که نفهمیدم چی گفتی . ولی اصولا اخلاق خودم اینه که یا ننویسم یا اگه می نویسم ردپامو بذارم . اینجوری کمی ناجوانمردانه است مادر عزیز . شاد باشی .

وقایع اتفاقیه : گاهی شبا ساعت ۶ صبح گاهی ۴ گاهی ۵ و بکش مشغول کارم .

شاد باشید .

+ نوشته شده توسط امیر براندو در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:51 قبل از ظهر |

الف- سلام

ب- بی حوصلگی ٬ میل به دیدن هیچکس ٬ کم انگیزگی ٬ و کلی لغات قلمبه  سلمبه دیگه تو همین مایه ها احساس منه تو این روزا . حالا اینکه شما با دونستن این موضوع چی به معلوماتتون اضافه می شه یا اساسا این موضوع به اندازه کشف قانون جاذبه مهمه یا اگه ندونین آسمون به زمین میاد یا نه ٬ همون دلیلیه که من درگیرشم که اصلا وبلاگ می نویسم که چی ؟

ج- عاشورای حسینی . و هنوز کتابای شریعتی رو ترجیح می دم به هزار تا از این مداحی های تلویزیونی . یه استثنا بود اونم هیئتیه که چند تا کوچه بالاتر از خونه مون بود . نه دسته ای بیرون می داد نه چیزی . مداحشم رفیقمه و از اون رفیقای باصفا و متفاوت از اینایی که می بینیم . حیف که گرفتارم و نرسیدم برم . امسال درگیر ابوالفضلم . . . اون تردید لب فراتش و اون انگیزه اش و اینکه انتخابت موندن خودت باشه یا اسمت .

د- اره ۲ هم ببینین . اره یک رو هم که ایشالله دیدین . . . . ولی هنوزم هفت یه چیز دیگه است . با اون بازی فریمن و براد پیت و فیلمبرداری خنجی .

ه- خدافظی و طلب آمرزش .

+ نوشته شده توسط امیر براندو در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

اول - سلام

دوم - نصفه شب چهارشنبه دسته جمعی رفتیم دیزین . با توجه به اینکه اجاره ها هم قیمت با خون پدر بود گردش کردیم و برگشتیم . صبحش کوبیدیم رفتیم بابلسر . آی حالی داد . کمی روحیه تازه و هوای خوب مث شارژر موبایل عمل می کنه . مخصوصا اگه با یه مشت بر و بچز بری که روپاشون بند نباشن از فرط انرژی .

سوم - چله خبرنگارا گذشت . چیزی که ننوشته بودم . فقط می گم دلم خیلی برای عکسای نیلی از خبرگزاری فارس تنگ شده . زاویه نگاه غریبی داشت .

چهارم - آخرین کار پدرام درخشانی (گروه رومی) رو تو خونه بچه ها شنیدم . نمی دونم اومده به بازار یا هدیه خودشه . به هر حال گیر آوردین بشنفین . با صدای هومن کلانتری و محسن دایی نبی که این دومی صداش یه جورایی می کشه آدمو از بس که خفنه .

پنجم - چلچراغ هفته پیش یه مطلب داشت راجع به وبلاگ نویسی و انگیزه آدمهای مختلف از نوشتن توی فضای مجازی . مطلب بینهایت تند بود و طبق روال چند ماه اخیر چلچراغ تیریپ مطبوعات زرد . ولی در هرحال تامل برانگیز بود . دارم فکر می کنم انگیزه من از نوشتن چیه و اینکه اساسا نوشتن من چه دردی از این دنیای وانفسا درمون می کنه . اینکه من چه حالی دارم یا تعطیلات کجا بودم واسه کی می تونه مهم باشه . . . باید فکر کنم !

آخرم - هرچی می گذره حالم بیشتر از شهرم و کشورم به هم می خوره . از ناامنی شغلی اش٬ از ناامنی اجتماعی اش٬ از فضای مسمومش٬ از همه چیزش . . . مطمئنم فقط کافیه کمی جا واسه نفس کشیدن بازتر بشه تا یه عالمه جوون امیدوارتر زندگی کنن . حیف که فعلا در حال دادن رهنمود به دنیا برای بهتر زندگی کردن هستیم و مشکلات فلسطین و ساحل عاج و محله هارلم درگیرمون کرده والا حتما به خودمون هم می رسیم . چه وقت ؟ وقت گل نی !

بعد از آخرم - شاد باشید حتی اگر سخته !

+ نوشته شده توسط امیر براندو در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 2:33 بعد از ظهر |
دو تا از کلیپ هایی که چارسال پارسالا با بر و بچز ساختیم گذاشتم اینجا . اگه دوست داشتین دانلود کنین و ببینین و ما رو از نظرات خود بی نصیب نذارین !

برای دانلود کردن روی اسم هر کلیپ رایت کلیک کنید و با گزینه save target as یا با Download A فایل تصویری رو روی هاردتون ذخیره کنین . یه وقت نخواین مستقیما تو مدیا ببینینشا !

صلوات محمدی . . . . تلفن !

فریدون - آهای خوشگل عاشق

اسکناس - شاهکار بینش پژوه

همین.

+ نوشته شده توسط امیر براندو در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 و ساعت 3:28 قبل از ظهر |
در پی وبگردیهای بی در و پیکر امشبم برای گذران بی خوابی ابدیم ٬ زد به سرم که ببینم من تو تو دنیای مجازی چی هستم . پس تو جستجوی عکسای گوگل اسمم رو وارد کردم .

چیزی که یافت شد همین یک عکس بود :

نتیجه جستجوی من در گوگل

بنظر شما من چه نتیجه ای باید بگیرم ؟!؟

+ نوشته شده توسط امیر براندو در پنجشنبه دهم آذر 1384 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin