این شماره رو تصمیم گرفتم اختصاص بدم به پاسخ بعضی مطالب رسیده (مامانم اینا!)
داریوش کبیر : برو بابا . تو اگه شرافتت هنوز لک نشده بود وبلاگت رو نمی بستی . این بود ؟ چقدر که حیف . این آخرین بزرگ مرد البته ریش و پشم بریده عالم وبلاگستان یه جوری شده که به سایه اش هم می گه برو عقب نیا که ممکنه . . . در کل حیف ترین اتفاق این ایام بود .
خاله رضوان : این خلاقیت رو که گفتین هستم . دلم براتون تنگ شده . به همسر محترم سلام مخصوص برسونین و بفرمایین که اگر آن مرد اصفهانی بدست آرد دل ما را . . . با کله میایم ها !!!
قهوه چی : ممنون . فکرشو بکن اون همه تزکیه نفس و این حرفا توسط معلمین پرورشی ما را تحویل داده . بسوزم برای نسل آینده !
فروغ : تا بوده می گفتن شبیه مارلون براندو هستی . بعضیا که اصلا زنگ می زنن الو براندو هست . ولی ژوبین هم خوبه . البته شخصا تو این جدیدا براد پیت رو ترجیح می دم . به هر حال دخترای دم بخت بدونن که بنا به گفته فروغ من خیلی ژوبینم و اغلب قربون دست و پای بلورین خودم می رم .
راحیل : وجود دارن . فقط فکر می کنیم اونا باید دم داشته باشن یا رو سرشون شاخ باشه . نه گلم . اونا هم اگه اصیل باشن آدمایی هستن شبیه من و تو . فقط اهل جارجار کردن نیستن . واسه خودشونن و کاش بشه که شناختشون حتی اگه دوست نداشته باشن .
بهرنگ : اگه خواستی باهام دوست شی چند تا فیلم خفن بصورت دی وی دی زیرنویس دار بیار برام . راجع بهش فکر می کنم . دلم برات تنگ شده .
ملکه پادنیت : ما بالفطره متفکرمند بودیم . شما ندیدید . چشماتونو بشورید .در مورد موهای تا پشت کمرمون هم عرض کردن آدم نیازمند به تحول بهتره که سرتاپاش عوض شه . اگه راه داشت اسمم رو هم عوض می کردم .
محمد ابراهیم همت : من که نفهمیدم چی گفتی . ولی اصولا اخلاق خودم اینه که یا ننویسم یا اگه می نویسم ردپامو بذارم . اینجوری کمی ناجوانمردانه است مادر عزیز . شاد باشی .
وقایع اتفاقیه : گاهی شبا ساعت ۶ صبح گاهی ۴ گاهی ۵ و بکش مشغول کارم .
شاد باشید .
+ نوشته شده توسط امیر براندو در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت
1:51 قبل از ظهر |